تبليغاتX

كد بارش قلب


دلتنگی های ماهی کوچولوی توی تنگ بلور
دلتنگی های ماهی کوچولوی توی تنگ بلور

سلام به همگی

دیشب براتون سه دفعه یه مطلب رو گذاشتم اما هی پاک شد به هر صورت شرمنده

من نمیدونم اخه چرا ما انقدر به هم دیگه دوست داریم دروغ بگیم فقط به خاطر اینکه کلاس بذاریم بابا به خدا دروغ گفتن گناه داره من خودم میخوام چند تا مورد رو از خودم بگم حتی اگر منو مسخره کنین و بهم بخندین  بیاین به هم کمک کنیم تا به هم دروغ نگیم تا برای خودمون اتیش جهنم رو نخریم من میخوام از خودم شروع کنم و بگم :

۱. من چت کردن بلد نیستم و ایدی و ایمیل ندارم این وبی رو هم که میبینین از ایمیل معلم ریاضی تکمیلی سوم راهنماییمون استفاده کردم این معلممون ایمیلش رو به ما داد تا ارتباطمون با هم ادامه پیدا کنه منم که بچه خوبدیدم حال یاد گرفتنش رو ندارم از مال اون بنده خدا استفاده که چه عرض کنم سوءاستفاده کردم 

۲. من پدرم مال یکی از شهر های استان اصفهانه و مادرم هم کرد کرمانشاهه و من به این موضوع افتخار میکنم اما خودم توی تهران بدنیا اومدم و زندگی میکنم

حالا چند تا دروغ

دیروز ناظممون منو صدا کرد و ازم خواست که فرم های ۲۰۱ رو براش ببرم مال مرجان یکی از بچه ها که در موردش توی پست های قبل حرف زدیم رو بود من دست خطم کتابیه و خدا وکیلی خیلی خوبه (از ویدا بپرسید) ناظممون گفت که براش دفترش رو بنویسم من شروع کردم و وقتی به تحصیلات مادر رسیدم دیدم نوشته پنجم ابتدایی اون موقع بود که دلیل کار های غیر عادی اون رو فهمیدم البته مرجان به ما گفته بود مادرش لیسانس داره من فهمیدم نه با یه ادم بی شخصیت بلکه با یه ادمی که هویت خودشو انکار میکنه و دروغگوئه طرفم من خودم مادرم لیسانس حسابداری و فوق نقشه کشی و بابام لیسانس عمران و فوق معماری داره اما من  مطمئنم اگر اونها بی سواد هم بودند همینقدر قبولشون داشتم مهم
این نیست که مادر و پدرت در چه مرتبه ای هستند مهم اینه که اونها تو رو به اندازه ی دنیا دوست دارن مهم اینه که اونها حاضرند برای تو زندگیشون رو هم بدن و تو مهم ترین مسئله ای هستی که اونها خودشون رو در برابرش مسئول میدونند

 یکی از بجه های مدرسمون هست اسمش رحیمه اس رحیمه یه وب زده که من به صورت اتفاقی وبش رو پیدا کردم وقتی نویسنده ش رو نگاه کردم دیدم خودش رو شارمین معرفی کرده خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم تو لیاقت این اسم رو نداری تو مهم ترین صفت خدارو که رحیم بودنشه و متاسفانه با اسم تو یکیه ول می کنی و میری به یه اسم جدید میچسبی حالا از اسمت خوشت نمیاد یه بحث دیگه اس اما حد اقل یه اسم نزدیک به معنی اسم قبلیت میذاشتی دلمون خوش باشه اخرش من کنجکاو شدم که ببینم معنی اسم چیه که رحیمه و رحیمه ها تبدیل به شارمین میشند با بد بختی معنی اسم رو پیرا کردم دیدم معنی اسم نوشته که دختری که از گوسفندان نگه داری میکنند چوپان مونث اون موقع بود که واقعا براش متاسف شدم

من ازتون خواهش میکنم که بیاین به هم دروغ نگیم به خدا هیچ چیز نمیشه اگر تو پدرتو به جای کارخونه دار معلم معرفی کنی به خدا هیچی نمیشه اگه یه کم به اون چیزی که داری راضی باشی و برای بهتر نشون دادن خودت دروغ نگی مطمئن باش تو رو با شغل پدرت نمیسنجند تو رو با شخصیتی که از خودت نشون می دی مورد سنجش قرار میدن به خدا دروغ گفتن خیلی گناه داره بیشتر از اون چیزی که من و تو فکرشو بکنیم بیاین به هم دروغ نیگم به همین ماه عزیزی که داره میاد هر کاری که بکنی دوبرابر بهت بر میگرده اگر یه دونه دروغ بگی دو تا دروغ میشنوی بیاین نه به خاطر ترس ازکیفر بلکه فقط به عشق  خود خدا دروغ نگیم

حضرت علی علیه السلام میفرمایند :الکذب اشد و من الزنا و الکاذب اشد و من الزانیه.۱
دروغ از زنا بد تر است و دروغگو بد تر از زنا کار است


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 22:4 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

سلام

به خدا براتون پنج دفعه نوشتم پاک شد فردا دوباره می نویسم خیلی خسته ام فرداا باید صبح زود مد رسه باشم

ببخشید

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 23:53 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

يه روز همون يه نفر برام توي دفتر مشترك من و خودش نوشت

هيچ موقع منتظر تاييد ديگران نباش هم انقدر كه كه خودت مطمئن باشي كه كارت درسته كافيه  و زيرش برام نوشت اگر نميخواي اينطوري بشي:

كسي به من نگفت كه من
                                                    پرنده بوده ام
                       بال داشته ام
و اسمان در كنار لرزش دلم تپيده بود

كسي به من نگفت:                                  
                              سهم يك نرانه از زمين و اسمان و تمام هستي 
                    فقط
                        فقط
                             فقط                عبور از قلب هاي عاشق است

و به من نگفتند         دوستي
                                                 بهانه اي براي زنده بودن است

كسي به من نگفت
                             ميشود بدون درد زندگي كرد
          و بدون عذاب مرد

                     كسي به من نگفت من پرنده بوده ام
                                                                          بال داشته ام

تا پريدن از قفس
        فقط به قدر خوب ديدن  
و رها شدن 
                   برايم ارزويي بيش نباشد

من واقعا نميدونم چرا اين قدر اين چتد روزه به نقش قبر گذشته هام مشغول بودم تبديل به يه ادم پرخاشگر عصبانيه رواني شدم وقتي به ياد يه جمله اي مي افتم كه همون ادم به من گفت هرچي وقت و زمان ميذارم كه دليل اتفاقات پيش اومده رو بفهمم نميتونم 

چند تا از جمله هاي همون يه نفر رو نوشتم كه واقعا توي درك كردنشون موندم اگر تونستين شما براي من اين ها رو اناليز كنيد

۱.چشمانت زمين محبت بود و من زماني قانون جاذبه را فهميدم كه سيب دلم افتاد
۲.ديگر دنبال قافيه نيستم بي قافيه دلم را باخته ام در اين مثنوي به جناسي رسيده ام از تنهايي و شيدايي دلتنگي كه در توصيفش مانده ام فقط خدا كند كه دلدارم دلم را به استعاره نگرفته باشد 
۳.هر گاه فكر مي كني كه كسي نيست كه به تو بيانديشد به اين دفتر بيانديش كه در ان نشاني از كسي است كه در هر خال به تو ميانديشد
۴. روزي از روزها به من گفتي براي ارامشم شب باش من شب شدم .شب ماندم و شب خاهم ماند به اميد اينكه تو  تنها فانوس روشنگر من تا ابد بماني

اين چند روزه روزي هزار مرتبه به خودم لعنت ميفرستم كه چرا دفتر مشتركمون رو ازش قبول كردم و بهش قول دادم كه تا هميشه نگهش دارم

خيلي داغونم
   


 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 23:33 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 23:2 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

سلام بر همگی

احتمالا جای خالی پست قبلی کاملا مشهوده  به چه علت الان براتون توضیح میدم

امروز من وقتی رسیدم خونه به محض دیدن یه چیز هایی توی نظر هام از یه طرفی هم خیلی جا خوردم و از طرفی از فهمیدن اینکه یه دوست خیلی عزیز از دستم ناراحت شده خیلی حالم گرفته شد

این دوستم خیلی برام عزیز و مهمه و من به یه علت هایی خیلی دوستش دارم من وقتی دیدم که دوستم از پست قبلیم ناراحت شده خیلی ناراحت شدم و سریع پست رو پاک کردم به هر صورت من از دوستم معذرت میخوام  و میدونم ممکنه که دیگه اینجا سر نزنه اما اگر سر زد یه وقتی دلم نمیخواد با دیدن این پست ناراحت بشه پس اونو پاک کردم

اما در مورد امروز امروز تونستم با بدبختی فراوون دستبندم رو بگیرم جاتون خالی مادرش نیم ساعت پیش زنگ زد و هر چی از دهنش در اومد بار ما کرد که تو ندید بدید هستی و گدایی و ...
من هم نامردی نکردم و بهشون گفتم ببخشید خانم ... شما از روی چه حسابی به خودتون اجازه میدید که با من اینطوری صحبت کنید با پررویی تمام به من میگه به همون حسابی که شما به خودتون اجازه دادید دستبندتون رو از مرجان پس بگیرید  منو میگی بلا نسبت مثل سگ هار پاچه اش رو گرفتم و  گفتم اول از همه که من دستبند رو نبخشیدم و امانت دادم دوما که اصلا پس گرفتم که گرفتم خوب کردم برو خدا رو شکر کن که ابروی دخترت و خانواده ت رو به باد ندادم  گفتم مگه بابای من پولش رو از توی جوب پیدا میکنه که زرت و زرت بند و بساط به این و اون ببخشم نکته جالبش اینجا بود که مادر و دختر عین هم فکر میککند و حرف میزنند به من گفت دستبند دو هزار تومنی شما پول بود ساعت ۵۰۰۰۰ تومنی صدف پول نبود منم دیگه امپرم چسبید به سقف و هر چی از دهنم در اومد بهشون گفتم گفتم این فضولی ها به شما نیومده و نذارید خانوم محترم من دهنم باز بشه هر چی از دهنم در میاد به شما بگم هر چند میدونم که شما لایقش هستید اما من این صورت صحبت کردن رو در شان و مقام خانوادگی ام نمیدونم وگوشی رو قطع کردم اونوقت زنگ زد به مادرم و با مادرم دعواشون شد من مادرم کلا طبع ارومی داره و با متانت تمام جوابشون رو میداد اما بالاخره به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و قرار شد این مسئله با مدرسه در میون گذاشته بشه...

اینها رو بیخیال مهم اینه که من دستبندم رو گرفتم  به اون چیزی که میخواستم رسیدم بقیه اش دیگه چرند و پرنده

ما یه معلم داریم که کلا با من خیلی بده یعنی کلا معلم دینی ها بامن بدن برای اینم هست که خیلی سریع بچه هارو به چالش ذهنی می کشونم و بحث وسط میندازم امروز معلم پرورشیمون به ما گفت که هر گونه اهنگ و موسیقی گوش کردنش حرامه حتی اگر ادم یه متن اهنگینی رو بخونه گناه داره  منم که منتظر یه همچین جمله ای بودم نامردی نکردم و زدم تو پرش گفتم ا اینطوریه خانم خوندن قران هم گناه داره به اینکه قران متنی اهنگین داره و اولین متن اهنگین در کل دنیاست معلم یه مقداری برق از سه فازش پرید وبه من گفت خانم شما سفسطه میکنی بگیر بشین و دوباره شروع کرد گفت گفت ایا شما در هیچ روایتی میخونید که حضرت محمد در مجلس رقصوطرب شرکت داشته باشند من دوباره بلند شدم و گفتم که خانم مجلس رقص و طرب نه اما در زمان فتح مکه ۴۳۰ نفر دف زن وجود داشه که برای پیروزی دف میزدند شادی می کردند و ... داشتم میگفتم که ناگهان یه صدایی از توی کیف خانوم بلند شد

اگه یادش بره که وعده با من داره                      وای وای وای وای 

اقا ما هم که سوژه خنده دستمون اومده بود داشتیم با زنگ موبایل خانوم هم نوایی میکردیم که صدا قطع شد یکی از بچه هامون بلند شد کفت که خنوم من واقعا می خوام توی زندگیم از شما سر مشق بگیرم چون شما دقیقا به همون چیزی که می گید عمل می کنید
که دو باره دا بلند شد اما با اوایی جدید که تا حدودی اشنا می نمود

سپیده دم اومد و وقت رفتن                      حرفی نداریم ما برای گفتن
هرچی که بوده بین ما تموم شد               اینجا برام نیست دیگه جای موندن و....

خلاصه یه چیزی حدود یه ساعت از کلاسمون مونده بود که گفت بچه وقت ازاد خلاصه همه ی دوستان هم شاد شدند و از من در مورد موضوع بحثی که کردم  تشکر فراوان نمودند

من هم شناخت تازه ای از افراد دور و برم پیدا کردم تصمیم گرفتم که دیگه توی مدرسه با همچین ادم های دو رویی هم کلام نشم

                                            یا حق

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:30 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

سلام به همه

احوال شما چطوره
امروز میخوام در مورد دکتر علی شریعتی و مقوله حجاب حرف بزنم۱
همه میدونیم که در منتقدان دین دکتر شریعتی اصلا قبول ندارن و فکر می کنند چون دکتر شریعتی در خارج از ایران تحصیل کرده نمیتونه راهکار هاشو توی ایران اجرا کرد تا جائی که عه ای معتقدند که دکتر شریعتی دچار غربزدگی شده بهونه اشون هم اینه که مثلا اگر شما توی اروپا متالوژی بخونی اگر مفید باشی با هر بدبختی که شده تو رو توی کشورشون نگه میدارند اما کلا رشته های علوم انسانی اجازه اسکان بیشتر بعد از فاغ التحصیلی نمیدند چون که میخوان نحوه تفکرشون رو در تمام دنیا تعمیم داده و پیاده کنند و دیگر کشور هارو دچار تهاجم فرهنگی کنند

اما من میگم این مسئله کاملا اشتباهه چون اگر شما خلا فرهنگی نداشته باشی و فرهنگت پر باشه هیچ موقع ظرفیت پذیرش یه فرهنگ دیگه رو نداری و اونو پس میزنی دقیقا مثل لیوانی که تا جائی که ظرفیت داره توش اب ریخته باشند و بخوان توش دوباره اب بریزند خوب معلومه که لیوان اتب اضافی رو پس میزنه و قبول نمیکنه

دیدگاه شریعتی در مورد حجاب خیلی جالبه می گه در کشور ما حجاب به صورت تقلیدی اجرا میشه یعنی اگر شما بری از یه دختر مثلا چادری بپرسی که شما چرا چادر سر میکنی خیلی راحت میگه چون مادر و مادر بزرگو و...من چادری بودندبعد هم برات دو ساعت از فواید حجاب صحبت می کنه که حجاب محافظ زنه زن در حجاب مانند مرواریدی است در صدف و از همین حرفها... اما اگه همون دختر رو از محل زندگیش دور کنند و به جائی ببرند که کسی اونو نشناسه دیده میشه که همون دختر با یه تیپی کاملا متضاد اون چیزی که بهش اعتقاد داشته ظاهر میشه اما اگر یه دختر به قول یه عده گثیری با حجاب بشه و خودش به این نتیجه رسیده باشه که حجاب خوبه اگر تا پای مرگ هم بره این حجاب رو از خودش دور نمیکنه چون این حجاب دیگه تقلیدی نیست و فرد بهش اعتفاد قلبی داره پس به اسونی اونو ترک نمیکنه و این خیلی جالبه در کشور ما همیشه افراد با حجاب های سنتی مورد تکریم و تشویق قرار می گیرند یه مورد دیگه هم هست که میگه اخه بابا شمایی که دارید می گید خوبه خوبه چرا فقط به ماها میگید که حجاب داشته باشیم چرا به یه پسر نمیگید که باید چشم و دهن و گوشش حجاب داشته باشه که هر چیزی رو نبینه .که هر چیزی رو نگه که هر چیزی رو نشنوه.قبل از این باید این رو یاد داد

خواهش میکنم متوجه باشید که داریم با کشورمون و دینمون چیکار میکنیم به همتون التماس می کنم هر کاری رو که انجام میدید بهش اعتقاد محکم داشته باشید و تقلیدی نباشه چون اگر تقلیدی باشه چیزی بجز دورویی نیست و شما منافق به حساب میاید
پیامبر اکرم می فرمایند :منافقین بیش از کفار به پیکره دین ضربه وارد میکنند

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 23:47 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

سلام

نمیدونم تا حالا براتون اتفاق افتاده که در مورد کسی یا چیزی به یک صورتی فکر کنید اما اون فرد واقعا اون چیزی که شما در موردش فکر می کردید از اب در نیاد؟
امروز یه همچین اتفاقی برای من افتاد
من امسال توی مدرسه با دو تا دختر به اسم های مرجان و صدف اشنا شدم (قربونش برم همه دریایی هم هستند)این دو تا بعد از مدتی با من خیلی صمیمی شدند

راستش ماجرای اصلی از اونجاشروع شد که من یه دستبندی داشتم که از نظر معنوی خیلی برام عزیز بود ماجرا این دستبند هم این بود که من یه دورانی خیلی بدلی جات میخریدم و دیگه پرپرش بیشتر از یه هفته دوام نمی اورد تا جائی که مادرم گفت نه دیگه برات زر و زینگول  می خرم نه اجازه میدم که خودت بخری یه روز که من مامانم و پدر بزرگم رفته بودیم بیرون من این دستبندی رو که توی بالا بهش اشاره کردم رو دیدم هر چی به مامانم اصرار کردم که برام بخره اون قبول نکردتا اینکه پدربزرگم وارد پحث شد و گفت من این دستبند رو برات میخرم مامانم گفت اخه اقاجان من تا الان هرچی براش دستبند خریدم این یا داغونش کرده یا گم شده پدر بزرگم هم گفت که اما من میدونم که اگر من این دستبند رو براش بخرم این اتفاقات دیگه تکرار نمیشه مادرم هم  قبول کردالان از اون موقع حدود پنج سال میگذره و من هنوز اون دستبند رو دارم راستی یادم رفت بگم که بعد از خرید این دستبند پدربزرگم سه ماه بیشتر زنده نموندو بر اثر سرطان مغز استخوان فوت کرد  و من اگر پنج دقیقه زودتر رسیده بودم میتونستم به زنده پذربزرگم برسم و از اون لحظه به بعد هرگز اون دستبند رو از خودم دور نکردم 

یه روز که من سرکلاس بودم مرجان دستبند من رو دید و گفت میتونم ببینمش؟ منم دستبند رو بهش دادم و اونروز یادم رفت که برم دستبند رو ازش بگیرم فردای اونروز وقتی که رفتم مدرسه به مرجان گفتم که لطفا دستبند رو بده اونم به من جواب داد که دستبند منویادش رفته که همراهش بیاره و تا اخر هفته این فراموش کاری ادامه داشت تا اینکه من هم به دلیل مسائلی دیگه پیگیر ماجرا نشدم چند روز بعد من روزه بودم و رفته بودم پیش مرجان نشسته بودم که صدف اومد دنبالم و گفت اگا می شه ساعت منو نگهدار تا من برم خوراکی بگیرم و بیام منم قبول کردم  صدف اومد و منم فراموش کردم که ساعت رو بهش بدم وقتی زنگ خورد و ما رفتیم سرکلاس زمانی که من اومدم تا ساعت رو بهشون بدم ساعت از دست من افتاد و شکست من خیلی ناراحت شدم وقتی هم به صدف گفتم به من ساعت رو بده تا بدم تعمیرش کنند اومد و بهم گفت که نه ما بت هم دوستیم و اصلا برام اهمیت نداره و ... 
منم تمام ساعت فروشی هایی رو که میتونستم سر بزنم سر زدم تا اون ساعت رو پیدا کنم اما پیدا نشد از اون به بعد من هر موقع بحث دستبند رو شروع میکردم مرجان بهم میگفت هر موقع تو ساعت صدف رو اوردی منم دستبند تو رو میارم یه بار که داشتیم حرف میزدیم بهم گفت که دستبند منو به دخترخالش بخشیده ومن در اون لحظه به مرز جنون رسیدم و با تمام توانی که داشتم کوبوندم توی صورتش من ورزشکارم و چهار سال و نیمه که دارم بدمینتون کار میکنم و خیلی دست های قوی دارم مرجان در همون لحظه انقدر حالش بد شد که توان ایستادن نداشت و در جا روی زمین نشست و بهش گفتم تو یه عوضی اشغال پستی و دیگه نرفتم تا باهاش صحبت کنم

یه روز پنج شنبه بود منم زمانی که رفته بودم برای پدربزرگم خیرات کنم(قبل از این سه روز تعطیلی) یاد اون  افتادم و به این فکر کردم که واقعا جای خالیه پدربزرگم رو هیچ کس نمیتونه برام پر کنه وقتی اومدم خونه خیلی ناراحت بودم و یه بغض غریبی گلوم رو گرفته بود وقتی رسیدم خونه فقط رفتم تو اتاقم و شروع کردم به گریه .مادرم اومد و ازم پرسید که چه اتفاقی افتاده منم بهش گفتم دلم برای اون تنگ شده مادرم هم گفت هر موقع که این حس بهت دست داد اون دستبند رو بتداز منم بهش گفتم که اون دستبند دستم نیست و مامانم پرسید که کجاست منم لراش ماجرا رو توضیح دادم

مادرم گفت الان که سه درز تعطیله ام دوشنبه که رفتی مدرسه بهش بگو که تا اخر هفته زمان داره که برات دستبند رو بیاره در غیر این صورت یا مدرسه رو در جریان میذاری یا من با مادرش تماس میگیرم منم قبول کردم 
دوشنبه شد و منم یادم رفت که به مرجان بگم شب که شد بهش زنگ زدم و این حرفهارو بهش زدمو اونم هی مسخره بازی در می اوردتا اینکه من مامانم رو صدا زدم که اون بترسه اما مامانم  جدا گوشی رو گرفت و باهاش شروع به صحبت کردبعد از صحبتش مرجان گفت که برام دستبند رو میاره

فردا  که من رفتم مدرسه دیدم که یکی از بچه ها برام یه اورد دیدم که توش با دست خط صدف نوشته شده بود که((مائده خانوم تا اخر هفته زمان داری که اون ساعتی رو که ۶۰۰۰۰تومن پولش بوده رو بياري)منم كه از قيمت واقعي ساعت در اطلاع بودم و ميدونستم كه اين ساعت ۲۵۰۰۰تومن بيشتر پولش نيست هيچي نگفتم و اومدم خونه و گفتم كه چه اتفاقي افتاده مامانم هم گفت كه هيچ مسئله اي نداره من با مادرش تماس ميگيرم كه براش پول رو بفرستم

وقتي مامانم با مادرش تماس گرفت و قيمت واقعي ساعت رو پرسيد مادر صدف گفت كه قيمت اين ساعت ۱۵۰۰۰ تومن بيشتر نبوده و اين مسئله تقصير خود صدف بوده كه ساعتش رو توي مدرسه انداخته و از همين حرفها

امروز كه پنجشنبه باشه اخرين مهلت مرجان بود مرجان ميگه كه باباش رو براي گرفتن دستبند فرستاده شمال اما هي برام مشكل ايجاد ميكنه و پشت سرم حرف ميزنه

گاهي اوقات ارزو ميكنم  كه مادرم يكم به من ياد ميداد كه بايد چطوري سياست دخترونه داشه باشم

نميتونم بفهمم چراكلا دخترا اين مدلي اند راستش من به تنها شخصيتي كه زن بوده و در تاريخ مطرح شده از بين اين همه تنها مي تونم به ژاندارك افتخار كنم  (ناجي زن فرانسه در زمان جنگ بين انگلستان و فرانسه -در زمان شاه هنري ششم و شاه لويي چهارم)

 توي پست هاي بعدي در  مورد چيزي كه شما ها پيشنهاد بدين مينويسم

ياحق

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 0:48 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

امروز می خوام در مورد دوست و دوستی حرف بزنم نمیدونم چقدر با دختر هایی که عاشق هم جنس خودشون میشن(البته نه از نظر جنسی) برخورد داشتید اما من امروز یه چیزی رو توی مدرسه مون دیدم که واقعاعصبانی و متاثر شدم من خودم به شخصه به داشتن دوست کاملا معتقدم یعنی فکر میکنم ادم به یه دوست برای هر دوره از زندگیش نیاز داره اما اصلا حس خوبی نسبت به این کارا بچه گانه ندارم

 من یه دوستی دارم به اسم عسل که فوق العاده براش احترام قائلم این دوستم عاشق یه دختر شده که این دختر توی مدزسه مونه ذختر بدی هم نیست یک روز دیدم عسل داره مثل ابر بهار گریه می کنه رفتم جلو و دلیل گریشو ازش پرسیدم  اونم جواب داد که به دلیل بی محلی هائیه که سمیرا به ش میکنه راستش اولش خیلی برام مضحک بود اما بعدش با هم صحبت کردیم چند تا راه حل برای مشکلش پیدا کردیم که تا الان بدردش خورده 

امروز دیدم که عسل بعد از دو روز غیبت اومده مدرسه رفتم جلو بعد از سلام احوالپرسی ازش پرسیدم ک چه خبر چرا این دو روز نیومده بودی مدرسه  در کمال ارامش و بی تفاوتی فقط به من گفت بابام سکته قلبی کرده بود و توی بیمارستان بود نتونستم بیام و من برق از  سه فازم به صورت اساسی پرید

حالا ازساعت هشت صبح تا حالا به صورت ناجوری توی بهتم که پدر ادم مهمتره یا یه دختر ناشناسحس ميكنم اكثر دخترا كربه صفت و نمك نشناسند و حرمت نون و نمكو نميدونند

دلم از همه پره  از بچه های بی چشم و روی کلاسمون بیشتر نمیدونم اما به این نتیجه رسیدم که هیچ موقع و هیچ موقع توی زندگیم دوست واقعی نداشتم و کلا دور و برم رو توی مدرسه ادم های گربه صفت گرفتند از همیشه تنها ترم حس میکنم بجر خانوادم هیچ کس دیگه ای نیست که براش مهم باشم۱
نميدونم وا قعا خسته ام و داغون و تنها

از وجود همتون البته اگر كسي به اينجا سر بزنه ممنونم

يا حق

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 1:36 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

سلام

دو باره اومدم مثل اينكه خيلي اوضاع نظر مظر كساده

دلم خيلي گرفته راستش دلم گريه ميخواد وتنهايي و تاريكي و يه اتاق خيلي تاريك

نميدونم چرا با اينكه واقعا دلم ميخواد تنها باشم و هيچ موجود دورويي مثل يه پسر دورم نباشه دست از سرم بر نميدارند امروز يه نفر رو توي خيابون ديدم تا اون لحظه شاد بودم اما نميدونم چرا حالم گرفته شد و شكل يه دوچرخه پنچر شدم نميدونم چرا؟

      واقعا نميدونم چرا اين پسرا اينجورين كاملا برعكس اون چيزي كه بايد عمل بشه عمل ميكنند من كلا ادم ساده اي هستم يعني لباس هايي كه ميپوشم اكثرا ساده و شيكن اما بر خلاف من دوستام ادمايي اند كه خيلي با تيپ هاي تابلو و بد مي گردن واصولا اگر ادم ببيندشون فكر ميكنه مشكل شخصيتي دارن  

امروز وقتي رفتيم بيرون همونطوري كه گفتم يكي رو ديدم كه خيلي پنچر شدم طبق معمول اينجور وقتا بچه ها هم براي عوض كردن روحيه ام شروع به شوخي كردن كه يهو نيلوفر از دستش كيفش افتاد وقتي برگشتيم كيف پول نيلوفر رو از رو زمين برداره كه  متوجه يه پسر خوشگل شديم كه دنبالمون مي اومد من در اينجور مواقع اصلا خودمو قاطي نميكنم اما پسره انگار اسكل گير اورده بود دنبالمون مي اومد اما جلو نمي اومد ما هم ديگه بيخيالش شديم تا اينكه من از دوستام جدا شدم تا برم خونه وقتي از بچه هامون خداحافظي كردم از سرسربز به سمت رسالت رفتم تا سوار ماشين بشم منتظر ماشين وايساده بودم كه پسره رو ديدم   و از اونجا كه اصولا خيلي در اينجور مواقع دير فهمم توجهي نكردم اما وقتي سوار ماشين شدم ديدم سوار ماشين شد با خودم گفتم كه احتمالا بچه ها حالشو گرفتن اومده در مورد نازنين(يكي از دوستام كه خيلي بد ميگرده وبه خاطر مشكلات خانوادگي مشكل شخصيتي داره) صحبت كنه اما توي ماشين هي شمارشو برام بلوتوث ميكردومن نميفهميدم چرا؟ وقتي توي يه مسير تقريبا خلوت داشتم ميرفتم اومد جلو و در مورد خودم باهام صحبت كد .من هم جواب منفي دادم و طرف رو پيچوندم اما نميتوم بفهمم با توجه به اين مسئله كه اين اتفاق چند بار به صورت هاي ديگه افتاده چرا پسرا به جاي اينكه دنبال دخترايي بيفتند كه شبيه افرادي اند كه ميتونند همه جوره بهشون پا بده دنبال دختراي ساده مي افتن اين براي من واقعا غير قابل درك و غير قابل فهمه .خيلي دلم ميخواد  يه اقا جواب منو بده  واقعا از بعد از ظهر توي كف اين موضوعم  

همتون رو دوست دارم

ياحق

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 23:33 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |

سلام مائده ام ۱۵ سالمه توي تهران زندگي مي كنم هدفم از زدن اين وبلاگ پيدا كردن دوست بوده دوستايي كه منو از تنهايي در بيارن تا من از ماهي كوچولوي تنها تبديل به يه ماهي كوچولوي معمولي بشم

منتظر م

                  ممنون

ياحق

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 0:41 توسط ماهی کوچولو دلتنگ| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت